تبلیغات
کــــــــــاوای ســــــــــــار - مطالب مهر 1393
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • کدستان
    تماس با کاوا
    با سلام
    شــما عزیزان و یـاران همراه مـا میتوانی از طریق یکی از راههای زیر با ما در تماس باشید و مطالب زیبای خود را بـرای وبلاگ خودتــان ارسال کنید
    ایمیل : cavasar@yahoo.com

    جی میل : cava.mbs@gmail.com

    فیس بوک : www.facebook.com/cavaysar

    تویتر :twitter.com/cava_mf30

    موبــایل : 09122572541
    با تشکر
    کــــــــــــــاوای ســــــــار

    .
    صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
    ___________________



    ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی
    نظرسنجی
    تا چه حدی از وبلاگ ما راضی هستید ؟






    درباره وبلاگ


    ***خوش آمدید***

    ایمیل : cavasar@yahoo.com
    شماره تماس :09122572541
    خداوندا به من بیاموز:

    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند
    عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند
    محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند
    بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند
    و بخندم با کسانی،
    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

    مدیر وبلاگ : محسن باقری ساری

    آخرین مطالب
    آخرین مطالب
    انا لله و انا الیه راجعون


    درگذشت  حاج اسماییل نجفی زاده موجب تالم و تاثر اینجانب شد. 
    رسم روزگار است كه بارها و بارها همه را به چنین آزمونهای سختی می آزماید.
    این فقدان بزرگ را به جنابعالی و سایر بستگان تسلیت عرض كرده و از خداوند منان برای آن مرحوم آمرزش و علو درجات و برای حضرتعالی و بازماندگان شكیبایی و سلامتی آرزومندم.

    کاوای سار


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : اخبار سار، تسلیت، 
    برچسب ها : انا لله و انا الیه راجعون، درگذشت حاج اسماییل نجفی زاده، درگذشت، حاج اسماییل نجفی زاده،
    لینک های مرتبط :
              
    جمعه بیست و پنجم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    واقعا زیباست" شعر زیبای حمید مصدق و جواب فروغ فرخ زاد خرداد 1343:


    تو به من خندیدی و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه
    سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلود به من کرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز،
    سالیانیست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

    جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق :

    من به تو خندیدم
    چون که من می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
    سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی
    صاحب باغچه ی همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا که با خنده خود
    پاسخ عشق تو را، خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و
     سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت : برو
    چون نمی خواست به خاطر سپرد گریه تلخ تو را...
    و من از پیش تو رفتم و هنوز سالیانیست که در ذهن من
    آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چه می شد که اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت..


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : شعر زیبای حمید مصدق و جواب فروغ فرخ زاد حمید مصدق، شعر، شعر زیبای حمید مصدق، شعر زیبای فروغ فرخ زاد،
    لینک های مرتبط :
              
    یکشنبه سیزدهم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    عکسهای بیاد ماندنی ا

    \



    ادامه مطلب
    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
              
    جمعه چهارم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟
    خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟

    کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
    شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟

    کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
    خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟

    کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
    همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟

    باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
    سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟

    آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
    ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟

    مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟
    درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟

    رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
    زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟

    پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
    پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟

    ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی
    ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟

    باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
    خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟

    کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
    خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟

    
    برای همه بچه مدرسه های قدیمی


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : آن روزها کجاست ؟، کجاست، به یاد قدیم، یادها،
    لینک های مرتبط :
              
    جمعه چهارم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
     پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری ؟ 
    آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟
     دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای ؟
     تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
    تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...
    آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟
     کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟ 
    آخرین بار که بر مزرعه من باریدم.! 
    روی دستان تو من شاپرکی را دیدم.! 
    تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت ؟
     من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟
     این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن.! 
    این منم آبی باران تو مرا باور کن؛ 
    -باور از خویش ندارم که چنین می بارم؛ 
    بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم؛ 
    نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
    نه برای تب من فرصت بهبودی هست...
    آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
    دلش انگار به حال دل من سوخته بود...
    شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد؛ 
    رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد؛ 
    آری این بود  من و این بیداری! 
    جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟ 
    برو که آدمکی منتظر باران است؛ 
    او که با شاپرک قصه ی ما خندان است؛ 
    من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ....



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : آدمک بخند، آدمک، ببار باران، شعر زیبا، شعر آدمک بخند،
    لینک های مرتبط :
              
    جمعه چهارم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    اتل متل یه بچه
    پای دیوار تو کوچه
    خوشحال و گرم بازی
    مشغول خونه سازی
    اتل متل یه مادر
    توی خونه چشم به در
    کتری به روی چراغ
    منتظر نون داغ
    یه کاسه مربا
    یه تکه نون و حلوا
    پنیر و شیر تازه
    خریده از مغازه
    همیشه از رو عادت
    چشم میندازه به ساعت
    ذکر میگه خیلی زیاد
    تا بابا از راه بیاد
    اتل متل بوی نون
    یه بابای مهربون
    از صبح تا شب بیرونه
    خسته میاد به خونه
    چی بگم از خونه شون
    فقر تو کاشونه شون
    یه خونه ی کلنگی
    با دیوارای سنگی
    یه بالکن و یه باغچه
    کنج اتاق یه طاقچه
    پله ی توی حیات
    کیسه ی نون  بیات
    اون طرفش بند رخت
    بسته شده به درخت
    همینه کل خونه
    بدون آشپزخونه
    بابا میگه چه ساده
    از سرمون زیاده
    شاید بگن که لونه ست
    هر چیه، اسمش خونه ست
    روزگاری عجیب بود
    غم با اونا غریب بود
    گرچه گرفتار بودن
    اسوه ی رفتار بودن
    شبا به جای مادر
    بابا لالایی می خوند
    بی نوا و بی نغمه
    شعراشو عالی می خوند
    صدای گرم بابا 
    آرامش دلم بود
    دستهای پر پینه اشک
    لطافت گلم بود
    وقتیکه دست میکشید
    روی موهام با امید
    دلم مثل یه گنجشک
    از تو سینه می پرید
    بابا چقدر مهربون
    درک میکنه، میفهمه
    اما دریغ و افسوس
    دزد زمان، بی رحمه
    از اونجا که روزای
    خوب عمرشون کوتاهه
    اونطرف سکه یه
    خوشبختی اشک و آهه
    یه ماه فصل پایئز
    جغد شومی پر کشید
    می خواست بگه به ما که
    یک خبری بشنوید
    یه روز که همسایه مون
    زنگ خونه رو می زد
    به مادرم خبر داد
    یه خبر خیلی بد
    مادر با چشمی گریون
    این ور و اون ور می رفت
    گاهی به سمت اتاق
    گاه  طرف در می رفت
    طول نکشید که خاله
    سر و کله ش پیدا شد
    بعد یه ربع ساعت
    تو خونه واویلا شد
    هر طرف و می بینی
    ناله و گریه وآه
    فامیلا از راه میان
    با لباسای سیاه
    ختم بابا تموم شد
    تو عین ناباوری
    سوم و هفتم گذشت
    خیلی سریع، سرسری
    یه روز مادر صدام کرد
    یه پاک کن و یه مداد
    از تو لباس بابا
    بیرون آورد بهم داد
    گفت بعد از اون تصادف
    وقتی بابا رو بردن
    اینا رو از تو دستاش
    به سختی در آوردن
    پنج ساله بودنم اونروز
    الان دوازده سال مه
    مادر میره سر کار
    روزها رو پیش خاله م
    حسرت یه صبحونه
    مثل روزای قدیم
    خواب رو پاهای بابا
    بی غصه و ترس و بیم
    وقتی دلم میگیره
    یاد چشاش می افتم
    ای کاش وقتی پیشم بود
    اینو بهش می گفتم
    همش چشام دنبال
    نگاه مهربونه
    چشمای بابا انگار
    چشمای آسمونه
    چشمای داداش اما
     مثل چشای اونه
    شیطونه بعضی وقتا
    فوت به آتیش میکنه
    با یاد بابا همش
    دلم رو ریش میکنه
    فکر میکنه می تونه
    دلم رو غافل کنه
    نصیحت بابا رو
    یه جوری باطل کنه
    بابا همیشه میگفت
    هرجا غم و سختیه
    یاد خدا مرحم
    غصه و بدبختیه
    ای خداجون کاش میشد
    تلخی ها رو پاک کنم
    یا دل کوچیکم رو
    پیش بابا خاک کنم
    یاد بابا همیشه
    همراه بوی نونه
    گرچه بابا مهمونه
    سفهره ی آسمونه
    یادگاری بابام
    یه پاک کن و مداده
    بعد خدا امیدم
    به دستای مامانه.
                                                                                                                                       سید حسن ساداتی



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : *به نام پدر*، اتل متل یه بچه، شعر،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه دوم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    بازگرد ای خاطرات کودکی
                        بر سوار اسبهای چوبکی

    خاطرات کودکی زیباترند
                        یادگاران کهن ماناترند

    درسهای سال اول ساده بود
                        آب را بابا به سارا داده بود

    درس پند آموز روباه و خروس
                       روبه مکار و دزد و چاپلوس

    روز مهمانی کوکب خانم است
                        سفره پر از بوی نان گندم است

    کاکلی گنجشککی باهوش بود
                        فیل نادانی برایش موش بود

    باوجود سوز و سرمای شدید
                         ریزعلی پیراهن از تن می درید

    تا درون نیمکت جا می شدیم
                         ما پر از تصمیم کبری می شدیم

    پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
                         یک تراش سرخ لاکی داشتیم

    کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
                         دوشمان از حلقه هایش درد داشت

    گرمی دستانمان از آه بود
                        برگ دفترها به رنگ کاه بود

    همکلاسی های درد و رنج و کار
                        بچه های جامه های وصله دار

    بچه های دکه سیگار سرد
                       کودکان کوچک اما مرد مرد

    کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
                       جمع بودن بود و تفریقی نبود

    کاش می شد باز کوچک می شدیم
                       لااقل یک روز کودک می شدیم

    یاد آن آموزگار ساده پوش
                       یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

    ای معلم نام و هم یادت بخیر
                       یاد درس آب و بابایت بخیر

    ای دبستانی ترین احساس من
                      بازگرد این مشق ها را خط بزن

    فرا رسیدن سال تحصیلی جدید مبارک...


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : یاد کودکی، شعر زیبا،
    لینک های مرتبط :
              
    سه شنبه یکم مهر 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید





    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
    :ugly:
    قرآن بخوانید

    کد هدایت به بالا



    ابزار هدایت به بالای صفحه