تبلیغات
کــــــــــاوای ســــــــــــار - مطالب داستانهای کوتاه و پند آموز
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • کدستان
    تماس با کاوا
    با سلام
    شــما عزیزان و یـاران همراه مـا میتوانی از طریق یکی از راههای زیر با ما در تماس باشید و مطالب زیبای خود را بـرای وبلاگ خودتــان ارسال کنید
    ایمیل : cavasar@yahoo.com

    جی میل : cava.mbs@gmail.com

    فیس بوک : www.facebook.com/cavaysar

    تویتر :twitter.com/cava_mf30

    موبــایل : 09122572541
    با تشکر
    کــــــــــــــاوای ســــــــار

    .
    صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
    ___________________



    ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی
    نظرسنجی
    تا چه حدی از وبلاگ ما راضی هستید ؟






    درباره وبلاگ


    ***خوش آمدید***

    ایمیل : cavasar@yahoo.com
    شماره تماس :09122572541
    خداوندا به من بیاموز:

    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند
    عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند
    محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند
    بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند
    و بخندم با کسانی،
    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

    مدیر وبلاگ : محسن باقری ساری

    آخرین مطالب
    آخرین مطالب
    دنیای مجازی چیست؟

    روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

    مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در
    رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم
    تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

    فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست
    نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

    نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

    - عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

     فقط اونقدری که بتونمنون بخرم

    - نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

    - باشه برات می خرم

    صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای
    زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای
    موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

    عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

    آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

    - باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

    غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد.

    گفتم نه مشکلی نیست.

    بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

    آنوقت پسرک روبروی من نشست.

    - عمو ... چیکار می کنی؟

    - ایمیل هام رو می خونم.

    - ایمیل چیه؟

    - پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

    متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

    - اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

    - عمو ... تو اینترنت داری؟

    - بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

    - اینترنت چیه عمو؟

    - اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید.

    اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه

    این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

    - مجازی یعنی چی عمو؟

    تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

    - دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که
    دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو
    اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

    - چه عالی. دوستش دارم.

    - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

    - آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

    - مگه تو کامپیوترداری؟

    - مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

    - نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

    - وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

    - خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون و کار  میکنه اما من نمی فهمم چیکار می کنه ولی وقتی برمی گرده حسابی خسته است .

    - و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
    یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.

    - پدرم سالهاست که زندانه

    - مگه مجازی همین نیستعمو؟

    قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

    صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا راپرداختم.

    من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را
    همراه با این جمله پاداش گرفتم:

    ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

    آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر
    روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی
    توسط حقیقت ها ،عاجزیم.


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، عمومی، 
    برچسب ها : دنیای مجازی چیست؟، داستان کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید



    پدر خسته تر از هر روز به منزل رسید انگار روزی پر از گرفتاری را تجربه کرده بود آنقدر خسته بود که حتی توان باز کردن درب اتومبیل را هم نداشت بالاخره خود را به درب منزل رساند و انگشت اشاره ی دست راست خود را به زنگ چسباند اما گویی هیچ کس صدای این زنگ را نمی شنوید مرد خسته به یاد آورد که صبح زود همسرش به او گفته بود برای عیادت پدر بیمارش خواهد رفت ولی بعد از اندکی فکر کردن به خاطر آورد باید دختر دردانه اش در منزل باشد این بار زنگ را مخکم تر از قبل فشار داد. خبری نشد! نگران شد به سمت اتومبیل برگشت و دسته کلید شلوغ خود را از ماشین برداشت با سرعت شروع به باز کردن درب منزل نمود خیلی سریع تر از هر روز ماشین را به سمت پارکینگ هدایت کرد گویا نگرانی حاصل از عدم پاسخگویی دختر به خستگی کار روزانه غلبه کرده بود و پدر می خواست خیلی سریع تر به داخل منزل برود.....
    وقتی وارد منزل شد چند بار دیگر اسم دخترش را صدا زد بعد از اینکه جوابی نشنید بی اختیار نگران شد و با دلشوره ای عجیب به سراغ آشپزخانه و شیر گاز رفت بعد از آنکه خیالش از شیر گاز راحت شد چند بار دیگر دخترش را صدا زد و باز هم جوابی نشنید.
    پدر با دلشوره ای عجیب و نگران تر از قبل به سمت اتاق دختر رفت درب اتاق را نیمه باز دید و اتاق را بسیار نا مرتب تر از همیشه یافت گویی که به این اتاق دزد زده پدر وارد اتاق شد آرزو می کرد کاش دخترش آنجا بود و مثل همیشه مشغول غر زدن و پدر نیز او را به خاطر این همه شلختگی مواخذه می کرد. در این همه شلوغی پاکتی روی میز مطالعه توجه پدر را به خود جلب کرد روی پاکت نوشته شده بود "پدر مهربانم بخواند" پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی در حالی که نمی توانست جلوی لرزش دستش را بگیرد پاکت را باز کرد و شروع به خواندن نمود:
    پدر عزیزم
    با دلی آکنده از غم و اندوه این سطور را برایت می نویسم من مجبور بودم با مرد ایده آلم از خونه فرار کنم چون می دونستم شما و مادر هرگز اجازه نخواهید داد که با وی ازدواج کنم اما من انتخاب خود را انجام داده ام هر چند که می دونم شما همسر من را به خاطر خیلی مسایلش مناسب نمی دونید مثلا به خاطر خالکوبی هایش یا به خاطر اینکه من همسر سوم این آقام! البته به خاطر این قضیه نگران نباشید چون ایشون همسر اولشو طلاق داده و خودش قسم خورده که منو بیشتر از همسر دومش دوست داره ضمن آن که بچه های همسر اولش فقط هفته ای یک روز پیش من می آیند و بقیه روز ها را با همسر دوم ایشون زندگی می کنند پدر یادم رفت بگم که همسر مهربونم در درک این مطلب که قرص های اکتسازی همیشه کشنده نیست به من بسیار کمک کرد و چشمان من را به روی این حقیقت باز کرد که قرص های روان گردان می توانند سبب شادی افراد بسیاری گردند البته لازم به ذکر است که ما برای این قرص ها هزینه ی زیادی نمی کنیم به این دلیل که همسر من خودش یکی از پخش کننده های عمده این قرص هاست. البته چون ایشون سابقه دار هستند از من برای پخش این مواد استفاده می کنند 
    پدر من در زندگی ام هیچ ناراحتی ندارم تنها دل مشغولی من بیماری ایدز است که هنوز هم برای درمان آن راهی پیدا نکرده اند . آخه داشت یادم می رفت بگم که نازنین همسرم در زندان دچار بیماری ایدز شده است ولی امیدوارم شما و مادر برای سلامتی اون دعا کنید . چون اون لیاقت داره که به زندگیش ادامه بده.
    پدر نگران من نباش من فکر می کنم دیگه بعد از 18 سال خودم می تونم برای خودم تصمیم درستی بگیرم و به شما قول می دهم یک روز برای دیدن شما و مادر به اتفاق چهارشنبه و نوه های زیبا و زیادتون برگردم (فراموش کردم بگم که چهارشنبه اسم مرد محبوب من است) وشما می تونید در آن روز نوه های زیبا و خوشگلتون را در آغوش بگیرید.


    پاورقی

    پدر هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست فقط می خواستم به شما یادآوری کنم اتفاقات بدتری هم از نتیجه کارنامه دانشگاهم که روی میز است وجود داره .پدر ببخشید که کمی با شما شوخی کردم به خدا خیلی دوستت دارم . من طبقه ی بالا خونه ی مریم اینا هستم هر موقع شرایط برای اومدن به منزل امن بود به من زنگ بزن.


    دوستت دارم
    دخترت سادنا


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : مناسبتی، مطالب توپ، داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : روز پدر، نامه دختر به پدرش، نامه زیبای دختر به پدرش، نامه دختر،
    لینک های مرتبط :
              
    یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

     ''شجاعت یعنی چه؟''

     محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :


     '' شجاعت یعنی این ''

     و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود !
     اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.
     فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه ؟؟؟


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : مطالب توپ، عمومی، داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان دکتر علی شریعتی، شجاعت یعنی چه؟، '' شجاعت یعنی این ''، دکتر علی شریعتی،
    لینک های مرتبط :
              
    شنبه ششم اردیبهشت 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    داشت دفترمشقش را جمع می کرد.
    چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.
    تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
    - بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟
    بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
    با وعده شیرین بابا خوابید.
    صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
    اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند...



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : علمی،فرهنگی،اجتماعی و......، مطالب توپ، داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
              
    شنبه دهم اسفند 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    در روزگار قدیم کفاش پیری نزدیک حجره ی تاجری ثروتمند و چاق بساط  کرده بود. کفاش شادمانه آواز می خواند و کفش وصله می زد و شب با عشق و شادی نزد خانواده خویش می رفت. تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش  برایش کار می کردند کم کم از صدای خواندن کفاش خسته و کلافه شد تا اینکه یک روز  از کفاش پرسید درامد تو چقدر است. کفاش گفت روزی ۳ درهم. تاجر  یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت: بیا این از درامد همه ی عمر کارکردنت هم بیشتر است. برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم .آواز خواندنت مرا کلافه کرده .
    کفاش شکه شده بود. سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت. آن دو  تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند .از ترس دزد شبها خواب نداشتند. از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند. خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر .
    مدتی گذشته تا اینکه روزی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد مرد تاجر رفت .
    کیسه ی زر را به سمت تاجر انداخت و گفت :بیا، سکه هایت را بگیر و ترانه های شادم را پس بده .
    این رو همه میدونن پول خوشبختی نمیاره و هر چیزی به اندازه خودش و حالت تعادلش برای انسان زیباست.



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : مرد کفاش، داستان مرد کفاش، داستان پند آموز، داستان، داستان کوتاه و پند آموز،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه پنجم اسفند 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

    اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

    1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

    لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

    رضا : مامان چیه ؟!

    ۲) ۳ سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

    راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

    جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

    ۳ ) ۵ سال بعد از ۳ سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

    رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

    جواد : چی ؟

    رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

    جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

    ۴) ۴ سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

    رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

    جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دخترهو از من میپرسید آیا پسرم ؟!

    رضا : تو چی گفتی ؟

    جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

    ۵ ) ۶ سال بعد ؛ دانشگاه

    جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

    رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

    ۶ ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

    جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

    ۷ ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

    جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

    خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

    ۸ ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

    جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

    خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

    ۹) خیلی سال بعد

    سر انجام نسل ایرانی ها منقرض شد….


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : طنز، داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : منقرض شدن نسل ایرانیها + طنز باحال، طنز باحال، نسل ایرانیها،
    لینک های مرتبط :
              
    پنجشنبه یکم اسفند 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

    - پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

    - خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
    - بستنى خالى چند است؟
    خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
    - ٣۵ سنت
    - پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
    - براى من یک بستنى بیاورید.
    خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

    یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید، قهوه فروشى، پسر ١٠، بستنى با شکلات چند،
    لینک های مرتبط :
              
    یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.















    خدا خر را آفرید.... 
    و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی 
    بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

    خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

    و خدا سگ را آفرید
    و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
    سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
    و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

    و خدا میمون را آفرید
    و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
    میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
    و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

    و سرانجام خداوند انسان را آفرید
    و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
    انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
    و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

    و از آن زمان تا کنون
    انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
    و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
    و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
    و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
    و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، مطالب توپ، 
    برچسب ها : خدا خر را آفرید....،
    لینک های مرتبط :
              
    پنجشنبه دهم بهمن 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    زرد، قرمز، آبی
    یک اتاق پرازرنگ
    سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
    سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
    قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
    زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
    .... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.
    ابراهیم نبوی
    زرد، قرمز، آبی
یک اتاق پرازرنگ
سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
.... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.
ابراهیم نبوی



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، مطالب توپ، 
    برچسب ها : رنگها، زرد، قرمز، آبی، یک اتاق پرازرنگ،
    لینک های مرتبط :
              
    سه شنبه هشتم بهمن 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    سه نفر برای خرید...


    سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. 

    قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن 

    پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند… بعد از رفتن آنها ، صاحب 

    مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار 

    تومان را بگیر و به آنها برگردان شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر 

    میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان) 

    حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند .

     که 3*9 برابر 27 میشود این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش 

    شاگرد است می شود 29 تومان.

    هزار تومان باقیمانده کجاست؟؟؟

    طراح سوال: دکتر حسابی
     


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : اس ام اس، داستانهای کوتاه و پند آموز، علمی،فرهنگی،اجتماعی و......، 
    برچسب ها : سه نفر برای خرید...، معما، معمای سه نفر برای خرید،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه سی ام دی 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    ( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
    :ugly:
    قرآن بخوانید

    کد هدایت به بالا



    ابزار هدایت به بالای صفحه