تبلیغات
کــــــــــاوای ســــــــــــار - مطالب ابر داستانک
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • کدستان
    تماس با کاوا
    با سلام
    شــما عزیزان و یـاران همراه مـا میتوانی از طریق یکی از راههای زیر با ما در تماس باشید و مطالب زیبای خود را بـرای وبلاگ خودتــان ارسال کنید
    ایمیل : cavasar@yahoo.com

    جی میل : cava.mbs@gmail.com

    فیس بوک : www.facebook.com/cavaysar

    تویتر :twitter.com/cava_mf30

    موبــایل : 09122572541
    با تشکر
    کــــــــــــــاوای ســــــــار

    .
    صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
    ___________________



    ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی
    نظرسنجی
    تا چه حدی از وبلاگ ما راضی هستید ؟






    درباره وبلاگ


    ***خوش آمدید***

    ایمیل : cavasar@yahoo.com
    شماره تماس :09122572541
    خداوندا به من بیاموز:

    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند
    عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند
    محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند
    بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند
    و بخندم با کسانی،
    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

    مدیر وبلاگ : محسن باقری ساری

    آخرین مطالب
    آخرین مطالب
    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا ...
     دخترک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟
     معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟
     ها!؟  فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم.
     دخترک جونه لرزونش رو جمع کرد...
     بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
    خانوم...
     مادرم مریضه اما...
    بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
     اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...
    اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
     اونوقت قول میدم مشقامو...
     معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا...
     کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد...
     روی تخته سیاه نوشت:
     زود قــضــــــــــــــــــــاوتــــــــــــ نـــکــنــیـــــــــــــــــــــد !!!


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : زود قــضــــــــــــــــــــاوتــــــــــــ نـــکــنــیـــــــــــــــــــــد، بابام گفته آخر ماه بهش حقوق، داستان کوتاه، داستانک،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیستم آذر 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


    هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : عدالت و لطف خدا، داستانک، داستان،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیستم آذر 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

    از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

    هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!


    این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

    هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

    هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

    این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

    تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

    بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

    اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

    بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

    چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

    بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

    یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

    منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

    خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

    و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک، جالب ترین داستانهای کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

      عکس   سه داستان کوتاه جالب و خواندنی

    چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از

    قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد

    در مشخصات تولید محصول نوشته بود

    سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

    هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند

    نامه ای همراه آنها بود با این مضمون

    مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم

    برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید

    خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم

    امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد !



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : ذاستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه جالب، زیباترین داستانهای کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید





    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
    :ugly:
    قرآن بخوانید

    کد هدایت به بالا



    ابزار هدایت به بالای صفحه