تبلیغات
کــــــــــاوای ســــــــــــار - مطالب ابر داستان عاشقانه
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • کدستان
    تماس با کاوا
    با سلام
    شــما عزیزان و یـاران همراه مـا میتوانی از طریق یکی از راههای زیر با ما در تماس باشید و مطالب زیبای خود را بـرای وبلاگ خودتــان ارسال کنید
    ایمیل : cavasar@yahoo.com

    جی میل : cava.mbs@gmail.com

    فیس بوک : www.facebook.com/cavaysar

    تویتر :twitter.com/cava_mf30

    موبــایل : 09122572541
    با تشکر
    کــــــــــــــاوای ســــــــار

    .
    صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
    ___________________



    ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی
    نظرسنجی
    تا چه حدی از وبلاگ ما راضی هستید ؟






    درباره وبلاگ


    ***خوش آمدید***

    ایمیل : cavasar@yahoo.com
    شماره تماس :09122572541
    خداوندا به من بیاموز:

    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند
    عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند
    محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند
    بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند
    و بخندم با کسانی،
    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

    مدیر وبلاگ : محسن باقری ساری

    آخرین مطالب
    آخرین مطالب

    در آغـــوشم که میگیری حلقه ی دستانت به دور کمرم حلقه ای ست از جنس “نیاز” . . .
    و “ناز” من این چشمانم است که با هر پلک زدن تو را هوایی میکند . . . !
    .
    .
    زیــباترین معــاشقه , آغوش است…
    زمانی که عاشق تمام معشوق را در برمیگیرد…!
    .

    .
    “بیــا بــغــلم”
    به راستی چه سحر و جادویی ست در این دو کلمه ؟
    که شنیدنش در اوج غم ها عجیب آدم را آرام میکند . . .
    .

    .
    دیگر بالش هم
    آغـــوش مرا دوست ندارد…
    این را از گل های پژمرده شده ی روی لباسش فهمیدم… :(
    .

    .
    دریا که آغوش تــــو باشد
    من شــناگری میشوم مبتدی!
    مرا رهــا کن
    بــگذار غرق شوم در این دریــای پــراحســاس…


    برو بقیشو بخون...
    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : اس ام اس، 
    برچسب ها : اس ام اس فاصله و دوری، اس ام اس روز تولد، اس ام اس غمیگن، اس ام اس خنده دار، اس ام اس، داستان عاشقانه، اس ام اس فاز بالا،
    لینک های مرتبط : اس ام اس عاشقانه،
              
    شنبه چهاردهم دی 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

     

    داستانک عاقبت حرف بد

     

    gerye

    راننده ی پراید داد کشید، من نگاهش کردم و گازش را گرفتم. توی دلم گفتم: خفه شو.

    وقتی رسیدم در شرکت بسته بود. پارک کردم جلوی در آپارتمان نیم ساخته ی کناری. کارگر از بالا داد کشید:” خانوم ، ماشینتو اینجا نذار” گفتم : ” خفه شو”! و جای ماشین را عوض کردم.

    دستم را که روی زنگ شرکت گذاشتم انگار که اتصالی داشته باشد، همینطور برای خودش زنگ خورد.حسین آقا از پشت آیفن داد کشید، خانوم جان صبرکن! دلم نیامد بگویم ” خفه شو” البته ” خف” را گفتم اما بقیه اش توی گلویم ماسید.

    ده دقیقه ای دیر رسیده بودم، جلسه شروع شده بود، آقای رئیس گفت: خانم ایکس، عجب ترافیکی! گفتم :خفـــه شو! عضو جدید جلسه، مهندس جوانی بود، از این جوجه فکلی های تازه لیسانس گرفته که فکر می کنند هر پروژه ای را می توانند به بهترین وجه انجام دهند و کل جهان و سیستمهایش را متحول کنند. نظرات مختلفی داشت، به کار همه عیب و ایراد گرفت. به نقشه های عزیزم که چقدر برایشان زحمت کشیده بودم توهین کرد. با هر ایرادی که می گرفت یک خفه شو نصیبش می شد.

    جلسه که تمام شد خانم مهندس “زد” سراغم آمد و احوالپرسی گرمی کردیم. بعد با چشمهای ریزش دوسه بار سرتاپایم را چک کرد و گفت: چقدر چاق شدی. گفتم: خفه شو! البته بعد از خفه شوی این یکی، چیز دیگری هم گفتم که چون خانواده  اینجاست از عنوان کردنش معذورم.

    مسیر شرکت تا خانه را با آخرین سرعتی که ماشین توانش را داشت، راندم!پشت چراغ قرمز اول، پسرک ده دوازده ساله ای چسبید به شیشه ماشین و شروع کرد به دستمال کشیدن، دویست تومنی را از لای پنجره رد کردم، گفت: خانوم! این که پفک نمکی هم نمی شه، گفتم : خفه شو!

    نرسیده به خانه، تازه یادم آمد که “لپ لپ” و ” مداد رنگی” که دیشب قولش را به بچه داده ام، نخریدم. دور زدم! لوازم التحریری شلوغ بود انگار که مردم به جای نان هم مداد می خورند، گفتم آقا اون جعبه مداد رنگی رو میدین! گفت خانوم صبر کن به نوبت! گفتم: خفه شو!

    به خانه که رسیدم  پسرک از مهد آمده بود و نشسته بود روی پله ی جلوی خانه ، چشمهای سرخش معلوم بود که تا توانسته زار زده. بغلش کردم و لپ لپ و مداد رنگی را دادمش، تا آمدم بگویم تو مرد شدی نباید گریه کنی، با هق هق گفت: مامان خفه شو …

     



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

     

    چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

    w01

    زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

    w02

    آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
    پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
    پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
    w03

    دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
    w04

    دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
    قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
    - ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
    - من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

    w05

    دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
    w06

    رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
    w07

    قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

    w08

    نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

     

    داستان طنز آسانسور

     

    asansor

    روزی، یک پدر با پسرش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

    پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

    پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم.

    در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.

    پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا…



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان طنز آسانسور، داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده،
    لینک های مرتبط :
              
    شنبه نوزدهم اسفند 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    اس ام اس وجوک های جدید و خنده دار

     

    fu2630


    عاقد: عروس خانوم وکیلم ؟
    عروس : پَـ نـه پَـ تو این بی شوهری برم گل بچینم؟!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    کی میگه ما مردا احساسات نداریم؟
    من خودم بارها و بارها احساس تشنگی کردم
    شاید باورتون نشه ولی احساس گشنگی هم می کنم !
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یه وقتایی دیگه حسش نیست غصه بخوری
    رسما” غصه تو رو میخوره
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    میگه: چرا زن نمیگیری؟
    میگم: مرسی من همینطوری راحتم
    میگه :‌آخه ما ناراحتیم تو راحتی !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    هم عاشقتم , هم ازت متنفرم , میانگین که بگیری میبینی برام مهم نیستی !
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    باباهامون جلوی باباهاشون پاشونو دراز نکردن
    ما پاهامونو دراز کردیم اما به احترامشون جلوشون سیگار نکشیدیم
    بچه هامون اگه تو جمع نزنن زیر گوشمون شانس آوردیم !
    والللا
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    بنده خدا به رفیقش : یه پراید خریدم !
    رفیقش : مدلش چنده ؟
    بنده خدا : قرمزه !
    رفیقش : گرون خریدی !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یعنی من خودم رو یه یک لحظه جای این دخترای مجرد میزارم
    خیلی حالم گرفته میشه که پسر خوشتیپ و خوشگل و تحصیل کرده ای مثل من
    قصد ازدواج نداره !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    اومده بودن خواستگاریم میگم من فعلا میخوام درس بخونم…
    میگن یعنی حالا حالا ها طول میکشه؟
    میگم پ ن پ ده دیقه صب کن همین دو صفحه هم بخونم بعد !!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    رفتم ساندویچی،میگم آقا یه بندری لطفا
    میگه سوسیس بندری دیگه
    میگم پ ن پ،یه نوار بندری بزار میخوام واست قر بدم تا خستگیت رفع بشه!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    بزرگترین حرف های کینه توزانه با این جمله توجیه میشه : ” به خاطر خودت میگم “
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    به سلامتی پنگوئن که یه ذره قد داره، اما بازم لاتی راه میره ….
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یادش بخیر یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که :
    تو اجازه بگیر برو بیرون منم ۲دقیقه دیگه میام!
    بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو…..
    من که حلالشون نمی کنم!!!!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    زنگ زدم پشتیبانی میگم: چرا سرعت اینترنتم کم شده؟
    میگه: چون کندی سرعت دارین!
    گفتم اجرکم عندالله خیالم راحت شد
    یه خانواده از نگرانی در اوردی ! پس دلیلش اینه! البته خودمم شک کرده بودم!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    مکالمه ای بین من و مادرم:
    -مامان
    - جونم
    - داشتم ماست می خوردم
    - نوش جونت پسرم
    - ریخت رو فرش
    - کوفتو بخوری نکبت؛ خاک تو سرت….
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    به حیف نون میگن این خیابون کجا میره ؟
    میگه من ۴۰ ساله تو این خیابون زندگی میکنم تا حالا ندیدم جایی بره !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    کبوتر با کبوتر باز باران با ترانه میخورد بر بامش بیش برفش بیشتر آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور خربزه با پوست موزو میندازی زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یارو میره هارد بخره میگه هارد۶۴۰ میخوام حیف نون هارد ۵۰۰ میاره
    بهش میگه گفتم ۶۴۰
    میگه :ناراحت نباش جا وا می کنه ..!!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    حیف نون به باباش میگه : پنکه خراب شده
    باباش میگه : خوب معلومه پنج نفری زیرش میخوابین ، میخوای خراب نشه ؟!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    به استاد میگم استاد شما که ۹ دادی حالا این یه نمره هم بده دیگه
    یک نگاه عاقل اندر دیوانه کرد دست گذاشته رو دوشم میگه برو درس بخون پسرم
    استادم نشدیم شخصیت کسی رو خورد کنیم !
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یه کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم !!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یه شلغمم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه…..!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    بهش میگم اگه بتونی میری اونور یا اینجا می مونی؟
    میگه خارج از کشور؟ پـَـ نـَـ پـَـ اتاق بغلی رو میگم!

    منبع:http://cavasar.mihanblog.com



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده، اس، اس ام اس،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    داستان واقعی دختری که بدبخت شد!!!

     

    برترین ها: اتاق ۲۱۹! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق ۳ شماره‌ای در دادسرای ناحیه۱۹تهران قرار بود مرا به جایی  نامعلوم پرتاب کند. عرق کرده بودم، دست‌هایم می‌لرزید. به مادرم گفتم: « اینجا آخر خطه؟» چشم‌های مادر قرمز بود و نگاهم نمی‌کرد: «قسمت این بود.» قسمت، تقدیر، سرنوشت… کلماتی که یک عمر باید زیر سایه سنگین‌شان راه می‌رفتم و زندگی می‌کردم. کلماتی که همیشه از آنها می‌ترسیدم و فرار می‌کردم و فکر می‌کردم آدم آنقدر قدرت دارد که بخواهد تقدیر را در مشتش بگیرد و سهم بیشتری از قسمت داشته باشد. اما یک شب، فقط یک شب کافی است تا تمام رؤیاها  به خاک سیاه بنشیند.

    اواخر خرداد بود باران می‌آمد. مسعود پنجره را باز کرد؛ «به‌به! بارونو نگاه!» بوی خاک باران خورده می‌آمد. نسیم خنکی برگ‌ها را تکان می‌داد. نور چراغ ماشین‌ها کف خیس  خیابان افتاده بود. توی دلم گفتم: این همان لحظه بزرگ خوشبختی است. به مسعود گفتم: «نسکافه می‌خوری؟»خندید: «معلومه که» تکیه کلامش بود. خندیدم. کتری را به برق زدم. قل‌قل آب‌جوش توی رنگ آبی کتری را دوست داشتم. تمام وسایل خانه نو بود. از نگاه کردن به خانه لذت می‌بردم. بوی چوب تازه توی فضای خانه پیچیده بود. پرده‌ها از تمیزی برق می‌زد. مسعود خیره شده بود به عکس عروسی. لیوان داغ نسکافه را به دستش دادم: «چیه؟ خودشیفته شدی؟» مسعود چشم از عکس برنداشت. «من همیشه زن آینده‌م رو همین جوری تصور می‌کردم. خیلی جالبه که صورتت خیلی با تصورات من فرق نداره.» نسکافه را سر کشیدم. داغ بود. زبانم سوخت. چشم‌هایم پر از اشک شد. مسعود خندید: «همشهری‌های من وقتی نوشابه می‌خورند از چشماشون اشک میاد.» خندیدم: «پاشو فردا خیلی کار داریم، ناسلامتی عروسی برادرمه‌ها! من ۱۰ صبح باید آرایشگاه باشم.» مسعود موهایش را گرفت و سرش را عقب برد. «چرا آخه؟ مگه می‌خوان چی کار کنن؟ خب مثه آدم بخوابید، ظهر برید آرایشگاه تا ۵ و ۶ آماده می‌شید دیگه! من نمی‌فهمم چرا شما زن‌ها اینقدر خودتون رو عذاب می‌دید؟» راست می‌گفت به روی خودم نیاوردم.

    آرایشگاه شلوغ بود. لباس شبم را روی چوب‌لباسی آویزان کردم و روی صندلی انتظار نشستم. خانم آرایشگر صدایم زد: «مریم …!» بلند شدم. «شما از طرف نازی‌جون اومدی؟» با لبخند گفتم: «آره ببخشید اینقدر اصرار کردم. عروسی برادرمه. نازی‌جون خیلی از شما تعریف کرده» یکی از کارمندان آرایشگاه که لباس فرم پوشیده بود، جلو آمد: «میترا جون خانم دباغ منتظرند. ناهار دعوتن!» میترا به من نگاه کرد: «می‌بینی فقط به خاطر نازی قبول کردم وگرنه واقعا زودتر از ۱۰ روز وقت نمی‌دم. الان میام».

    مسعود راست می‌گفت. تمام وقت مفیدی که صرف آرایش مو و صورتم شده بیشتر از ۳ ساعت نشد. همیشه فکر می‌کردم واقعا باید از صبح تا غروب را در آرایشگاه بمانی تا به آن فرمی که می‌خواهی برسی. انگار صورت آدم برنج بود که باید دم می‌کشید یا خورش بود که باید جا می‌افتاد. از این فکر خنده‌ام گرفت. میترا گفت: «نخند!» داشت

    خطهای صورتم را برای آخرین‌بار با کرم پودر پر می‌کرد. میتراگفت: «چند وقته ازدواج کردی؟» صبر کردم کارش تمام شود. «۲ ماه،  یعنی ۲ ماهه که رفتیم سرخونه زندگیمون» میترا دورتر ایستاد و نگاهم کرد: «ولی امشب قشنگ‌تر شدی، مطمئنم» از جلوی آینه کنار رفت. تمام این مدت سعی کرده بودم در آینه نگاه نکنم. از دیدن خودم جا خوردم. از شب عروسی‌ام قشنگ‌تر شده بودم. گفتم: «کارت حرف نداره نازی راست می‌گفت.» میترا خندید. گوشی همراهم را از کیفم درآوردم و دستم را روی اسم مسعود نگه داشتم: «منتظرترین مرد دنیا بفرمایید.» خندیدم… «بیا دنبالم تموم شد.»

    میترا با جعبه‌ای در دست‌هایش جلو آمد. معلوم بود زن زیبایی بوده اما برجستگی‌ پروتزی که توی گونه‌ها و لب‌هایش گذاشته بود، توی ذوق می‌زد و قیافه‌اش را مصنوعی می‌کرد. «لنز؟» میترا در جعبه را باز کرد: «گفتی لباست مشکیه؟» سرم را  تکان دادم. لنز سبز را نوک انگشتش گرفت و دستش را جلو آورد: «بالا رو نگاه کن» . هر دو لنز را گذاشت: «چند بار پلک بزن» پلک‌هایم را چند بار بستم و باز کردم. برگشتم طرف آینه، عالی شده بودم!

    لباسم را پوشیدم و حساب و کتاب کردم. از آنچه حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد. به خودم گفتم: «مگر چند تا برادر دارم؟ همین یک شبه دیگه!» میترا را بوسیدم و از تمام کارمندهای آرایشگاه خداحافظی کردم. از پله‌ها پایین آمدم و دل توی دلم نبود تا عکس‌العمل مسعود را ببینم. مسعود از ماشین پیاده شد. چشم‌هایش برق می‌زد: «اگه می‌دونستم تبدیل به حوری می‌شی از دیشب می‌آوردمت آرایشگاه» اخم کردم: «لوس نشو» در ماشین را باز کرد: «بفرمایید خانم محترم». به نظرم به تمام چیزهایی که از خدا آرزو می‌کردم رسیده بودم. مسعود جلوی در تالار پیاده‌ام کرد و رفت تا ماشین را پارک کند. خودش هم در آن کت و شلوار سرمه‌ای از شب عروسی خوش‌تیپ‌تر شده بود. دستی تکان دادم و از پله‌های تالار بالا رفتم اما دردی پشت قرنیه چشم چپم می‌کوبید…

    عروس و داماد تازه رسیده بودند. برادرم چشم غره رفت که چقدر دیر کردی. عروس لبخندی زورکی زد. تمام مهمان‌ها جوری نگاهم می‌کردند که یعنی چقدر عوض شدی! دخترخاله‌ام مینو زد به شانه‌ام: «این دیگه کیه؟» خندیدم: «مسخره!» چشمم درد می‌کرد. به مینو گفتم: «چشمم درد می‌کنه» شیرینی را از توی دیس برداشت و گوشه لپش گذاشت: «تحمل کن، بهش می‌ارزه.» هنوز با تمام مهمان‌ها سلام علیک نکرده بودم که دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. به دستشویی رفتم. چشم‌هایم قرمز و حالت‌شان عوض شده بود از بس اشک از چشم‌هایم می‌آمد، دماغم سرخ شده بود و صورتم باد کرده بود مینو را صدا زدم. از تعجب خشکش زد: «چرا این ریختی شدی؟» داد زدم: «کمک کن درش بیارم» مینو جلو آمد: «چشمتو باز کن» چند بار سعی کردم اما نشد، لنز مثل سنگ توی چشمم فرو می‌رفت. مینو دو طرف پلک‌هایم را کشید و گوشه لنز را گرفت و بیرون کشید.

    اما سوزش چشمم قطع نشد. مینو دستمال کاغذی را تر کرد و زیر چشم‌هایم کشید. گریه‌ام گرفت. مینو اخم کرد: «چه لوس! خب حالا مگه چی شده؟» کیف لوازم آرایشش را باز کرد: «بیا دوباره آرایش کن. دیوونه.» سرم را چرخاندم: «نمی‌دونی چه دردی داره! نمی‌‌تونم اصلا دستمو نزدیک چشمام ببرم.»

    مینو روی چتری‌هایم دست کشید: «مهم نیست. بیا بیرون. اینطوری خیلی بده نیم ساعت دیگه شام میدن.» بلند شدم و زیر چشم‌هایم دست کشیدم. انگار یک مشت خرده شیشه روی قرنیه‌ام بود. مینو کمی رژگونه به صورتم زد: «بخند! مامانت گناه داره!» زورکی خندیدم و از دستشویی بیرون آمدم.

    همه جا تار بود. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و چشم بسته راه بروم. همه مهمان‌ها از دیدنم شوکه شدند. هیچ شباهتی به لحظه‌ای نداشتم که از آرایشگاه به تالار رسیدم. مادرم جلو آمد: «همه دارن می‌گن دخترت گریه کرده؟ چی شد؟» درد هنوز بی‌رحمانه توی کاسه چشمم می‌کوبید: «چیزی نیست. لنزها به چشمم نساخت الان بهتر میشم.» مادرم با چشم‌هایی نگران دور شد و من سرم را به حرف زدن با مینو گرم کردم، از درد به خودم می‌پیچیدم و لبم را گاز می‌گرفتم.

    مینو به مسعود خبر داده بود که حالم خوب نیست. مسعود آمده بود جلوی در و اصرار داشت مرا ببیند. همین که مرا دید جا خورد «چی شدی؟». چشمم را گرفته بودم و ناله می‌کردم. رنگ مسعود پریده بود «می‌خوای بریم دکتر؟ برو مانتو بپوش بریم. نکنه بلایی سر چشمت بیاد!» نمی‌خواستم عروسی برادرم خراب شود. گفتم: «چیزی نیست چندبار با آب بشورمش بهتر می‌شه تو نترس» و بعد منتظر نشد چیزی بگوید. دویدم طرف دستشویی و چندبار چشمم را شستم، اما فایده‌ای نداشت و از سوزش آن کم نشد. هیچ تصویری غیر از درد کوبنده آن قرنیه و سروصداهای مزاحم و بی‌تابی خودم، از شب عروسی برادرم یادم نیست. دیروقت به خانه رسیدیم. دو تا مسکن قوی خوردم و خوابم برد.

    صبح با درد شدید بیدار شدم. مسعود رفته بود شرکت و من از این دردی که تمام نمی‌شد کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. به مسعود تلفن زدم. خیلی سریع خودش را رساند و نیم ساعت بعد کلینیک بودیم. دکتر گفت: «چشم‌هایت آلوده شده» و سه‌، چهار نوع قطره داد و گفت بهتر می‌شوم که نشدم. درد از نفس افتاد اما بعد ۲ روز فهمیدم بینایی چشم چپم به شدت کم شده و آن‌وقت بود که حسابی ترسیدم. دکتر چشم‌هایم را با قطره‌ای شست‌و‌شو داد و زیرلب گفت که ‌آلودگی لنزها بیشتر از حدی است که تصورش را می‌کرده همین حرف کافی بود تا دنیا روی سرم خراب شود. آن شب تا صبح گریه کردم. مسعود بیدار می‌شد و دلداری‌ام می‌داد که حتما بهتر می‌شوم و من از همه‌چیز دلخور بودم. چه می‌شد اگر لحظه آخر می‌گفتم:‌ «لنز نمی‌خواهم» چه وسوسه عجیبی است این زیباتر شدن، سر شدن، بهتر شدن در نگاه ظاهری آدم‌ها به من! چقدر عروسی را برای مادر و برادر و همسرم زهر کرده بودم. چقدر آن شب به میترا صاحب آرایشگاه بدوبیراه گفتم، به نازی که آدرس آرایشگاه را داده بودم و به خودم که قدرت نه گفتن نداشتم و می‌خواستم تمام پول‌های کیفم را تقدیم آرایشگری کنم که آن بلا را سر من در آورده بود.  باز هم معاینه، قطره‌های جورواجور و درنهایت کم شدن بینایی چشم چپم تا مرحله‌ای که دکتر‌آب پاکی را روی دستم ریخت و سرش را به علامت تاسف تکان داد «متاسفم چشم چپت به بیماری لاعلاجی دچار شده و هیچ کاری از دست نه تنها من که هیچ دکتر دیگری برنمی‌آید.» همین کافی بود تا تمام ترس‌هایم به واقعیت بپیوندد. مسعود سرش را پایین انداخته بود و نگاهم نمی‌کرد و از آن به بعد بود که ورق برگشت.

    چشم چپم کور شد. به همین سادگی!‌ همه دکترها حرفشان یکی بود و من چاره‌ای نداشتم جز آنکه از دست آرایشگری که به اصطلاح نازی معجزه می‌کرد، شکایت کنم. رفتار مسعود سرد شده بود. دیر به خانه می‌آمد. با من حرف نمی‌زد و اصلا آدم دیگری شده بود. یک بار به خاطر لیوان چایی که سرد شده بود گفت که دیگر نمی‌تواند این وضع را تحمل کند و از خانه بیرون رفت. چند روز بعد تقاضای طلاقش به دستم رسید.

    از میترا بارها بازجویی کردند، هربار ادعا کرده بود که بی‌گناه است. گفته بود:« لنزها را در بسته‌های پلمپ شده می‌خرم حالا اگه آلوده باشه از کجا باید بدونم. من تا حالا صدتا از این لنزها رو برای مشتری‌هام استفاده کرده‌ام. چرا اونا کور نشدن؟ شاید این دختر دستش آلوده بوده و به چشماش زده من دیگه از بعدش خبر ندارم ولی می‌دونم اون که مقصره من نیستم.» راست می‌گفت مقصر اصلی من بودم. با این حال پرونده در حال جریان نه زندگی رفته مرا به من باز می‌گرداند و نه مسعود را و نه چشم چپم را! بعضی ‌وقت‌ها مرز میان خوشبختی و بدبختی چندسال است. بعضی ‌وقت‌ها چند روز و بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ساعت!‌ از زمانی که لنزها را به چشمم گذاشتم و خیال کردم رؤیایی‌ترین زن روی زمینم تا آن درد لعنتی کمتر از یک ساعت فاصله بود. از آن شب بارانی که مسعود کنار پنجره ایستاده بود و نور خیابان روی صورتش ریخته بود تا تنهایی این شب و روزهای من، کمتر از یک ماه فاصله بود و حالا من اینجا ایستاده‌ام روبه‌روی اتاق ۲۱۹ دادسرا که قرار است سرنوشت مرا دوپاره کند.

    «نمک‌نشناس! مرد باید پای تمام دردهای زنش بایستد» این را برادرم می‌گوید که زن سالمی دارد و تازه زندگی‌اش را شروع کرده و دنیا برایش پر از رنگ‌های تازه است. «شما باید بهش حق بدید! جوونه! می‌تونه دوباره شروع کنه! دلش نمی‌خواد زنی که یه چشمش کوره مادر بچه‌هاش باشه، اگه پسرتون بود بهش حق نمی‌دادید؟» این را مادر مسعود می‌گوید که پسرش را خوشبخت می‌خواهد. مادرم سر تکان می‌دهد و پدر به یکی از گل‌های قالی آنقدر خیره می‌شود که می‌ترسم در همان حال سکته کند. در نقطه‌ای ایستاده‌ام که از یادآوری گذشته و تصور فردا می‌ترسم. روزنامه‌ها خبر و عکس مرا  منتشر کرد‌ه‌اند. از این کار ابایی ندارم چون فکر کنم چند آرایشگاه شبیه آنکه من رفتم در این سرزمین وجود دارد و چقدر احتمال دوباره اتفاق افتادن این قصه زیاد است. فکر می‌کنم شاید اگر گزارشی از لنزهای آلوده در میان آن همه مجله خانوادگی که روی میز آرایشگاه بود به چشم من می‌خورد، به‌طور حتم این قصه جور دیگری تمام می‌شد.



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان جالب، داستان، داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    بی مقدمه  شروع می کنم چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ، چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم ، اره منم عاشق شدم ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسط تعریف می کنم که به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید ، داستان از اون روزی شروع میشه که یه دختر پسر جوون داشتند سوار موتور می شدند و با سرعتی نزدیک به ۱۲۰ کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند. دختر میگه که آروم تر برو من می ترسم ولی پسره می گه نه داره خوش می گذره ولی دختره می گه نه اصلا خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش می کنم که آهسته تر برو خیلی وحشتناکه ولی پسر می گه بهم بگو دوستت دارم دختره هم می گه باشه دوستت دارم و تو رو خدا آروم تر برو پسره میگه ازت می خوام که منو محکم بقل کنی و دختره حرفشو گوش می کنه و بغلش می کنه تو همون حال می گه کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه و دختر انجام می ده

    روزنامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره(برای آخرین بار)

    خیلی فجیح بود ؟ ولی این عشق واقعی هست نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید نمی گم خودتونو بکشید ! فقط می خوام بگن واسه عشقتون ارزش بذارید…



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، داستان عاشقانه کلاه کاسکت، داستان عاشقانه،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید!

    ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
    توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
    چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
    تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
    از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
    بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
    در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز
    مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
    وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
    به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
    اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از
    رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
    ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
    محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در
    وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر
    روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.



    ادامه مطلب
    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان عاشقانه، احساسی گل خشکیده، داستان عاشقانه و احساسی گل خشکیده،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه نوزدهم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید





    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
    :ugly:
    قرآن بخوانید

    کد هدایت به بالا



    ابزار هدایت به بالای صفحه