تبلیغات
کــــــــــاوای ســــــــــــار - مطالب ابر داستان کوتاه
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • کدستان
    تماس با کاوا
    با سلام
    شــما عزیزان و یـاران همراه مـا میتوانی از طریق یکی از راههای زیر با ما در تماس باشید و مطالب زیبای خود را بـرای وبلاگ خودتــان ارسال کنید
    ایمیل : cavasar@yahoo.com

    جی میل : cava.mbs@gmail.com

    فیس بوک : www.facebook.com/cavaysar

    تویتر :twitter.com/cava_mf30

    موبــایل : 09122572541
    با تشکر
    کــــــــــــــاوای ســــــــار

    .
    صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
    ___________________



    ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی
    نظرسنجی
    تا چه حدی از وبلاگ ما راضی هستید ؟






    درباره وبلاگ


    ***خوش آمدید***

    ایمیل : cavasar@yahoo.com
    شماره تماس :09122572541
    خداوندا به من بیاموز:

    دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند
    عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند
    محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند
    بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند
    و بخندم با کسانی،
    که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند.

    مدیر وبلاگ : محسن باقری ساری

    آخرین مطالب
    آخرین مطالب
    دنیای مجازی چیست؟

    روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

    مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در
    رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم
    تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

    فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست
    نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

    نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

    - عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

     فقط اونقدری که بتونمنون بخرم

    - نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

    - باشه برات می خرم

    صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای
    زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای
    موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

    عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

    آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

    - باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

    غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد.

    گفتم نه مشکلی نیست.

    بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

    آنوقت پسرک روبروی من نشست.

    - عمو ... چیکار می کنی؟

    - ایمیل هام رو می خونم.

    - ایمیل چیه؟

    - پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

    متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

    - اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

    - عمو ... تو اینترنت داری؟

    - بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

    - اینترنت چیه عمو؟

    - اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید.

    اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه

    این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

    - مجازی یعنی چی عمو؟

    تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

    - دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که
    دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو
    اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

    - چه عالی. دوستش دارم.

    - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

    - آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

    - مگه تو کامپیوترداری؟

    - مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

    - نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

    - وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

    - خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون و کار  میکنه اما من نمی فهمم چیکار می کنه ولی وقتی برمی گرده حسابی خسته است .

    - و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
    یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.

    - پدرم سالهاست که زندانه

    - مگه مجازی همین نیستعمو؟

    قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

    صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا راپرداختم.

    من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را
    همراه با این جمله پاداش گرفتم:

    ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

    آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر
    روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی
    توسط حقیقت ها ،عاجزیم.


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، عمومی، 
    برچسب ها : دنیای مجازی چیست؟، داستان کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید
    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا ...
     دخترک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟
     معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟
     ها!؟  فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم.
     دخترک جونه لرزونش رو جمع کرد...
     بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
    خانوم...
     مادرم مریضه اما...
    بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
     اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...
    اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
     اونوقت قول میدم مشقامو...
     معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا...
     کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد...
     روی تخته سیاه نوشت:
     زود قــضــــــــــــــــــــاوتــــــــــــ نـــکــنــیـــــــــــــــــــــد !!!


    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : زود قــضــــــــــــــــــــاوتــــــــــــ نـــکــنــیـــــــــــــــــــــد، بابام گفته آخر ماه بهش حقوق، داستان کوتاه، داستانک،
    لینک های مرتبط :
              
    پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

    مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید

    پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

    کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

    مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

    بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

    مردک گفت من روماتیسم ندارم

    اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

    نکته:

    پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید  و جواب آنرا می دانید !



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه “کشیش و رماتیسم”، کشیش و رماتیسم”، داستان کوتاه، داستان کوتاه کودک قهرمانی که یک دست نداشت،
    لینک های مرتبط :
              
    شنبه بیست و هشتم مرداد 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت

    او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد

    دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های

    چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند

    آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند

    و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند

    که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.

    مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد

    و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد

    و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست

    آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.

    مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

    حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند

    و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:

    بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت

    دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار !



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب :
    برچسب ها : داستان کوتاه، دلار،
    لینک های مرتبط :
              
    سه شنبه دهم مرداد 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…

    پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!

    استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.

    در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.

    بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.

    استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

    سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

    سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.

    وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.

    استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!

    یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم!!

    گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، پسر بی دست،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه نهم مرداد 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

    از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

    هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!


    این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

    هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

    هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

    این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

    تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

    بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

    اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

    بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

    چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

    بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

    یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

    منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

    خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

    و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک، جالب ترین داستانهای کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    بی مقدمه  شروع می کنم چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ، چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم ، اره منم عاشق شدم ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسط تعریف می کنم که به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید ، داستان از اون روزی شروع میشه که یه دختر پسر جوون داشتند سوار موتور می شدند و با سرعتی نزدیک به ۱۲۰ کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند. دختر میگه که آروم تر برو من می ترسم ولی پسره می گه نه داره خوش می گذره ولی دختره می گه نه اصلا خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش می کنم که آهسته تر برو خیلی وحشتناکه ولی پسر می گه بهم بگو دوستت دارم دختره هم می گه باشه دوستت دارم و تو رو خدا آروم تر برو پسره میگه ازت می خوام که منو محکم بقل کنی و دختره حرفشو گوش می کنه و بغلش می کنه تو همون حال می گه کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه و دختر انجام می ده

    روزنامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره(برای آخرین بار)

    خیلی فجیح بود ؟ ولی این عشق واقعی هست نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید نمی گم خودتونو بکشید ! فقط می خوام بگن واسه عشقتون ارزش بذارید…



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، داستان عاشقانه کلاه کاسکت، داستان عاشقانه،
    لینک های مرتبط :
              
    چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند.
    در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت،با یکدیگر گفتند:((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟))آن گاه هر سه نفرشان بسیار خندیدند و از این شوخی لذت ها بردند.هواپیما می لغزید و سینه ی سفید ابرها را می شکافت وبه پیش می تاخت.
    اندکی بعد،دارکوب،دکمه ی احضار را جیز کرد.مهمان دار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت:((امری بود جناب دارکوب؟))دارکوب قیافه ای شاهانه به خود گرفت و فرمود:((نخیر جانم امری نبود.تا اطلاع بعدی لطفا اندکی سکوت)).سپس آن چنان خنده ای کردندکه هواپیما به لرزه در آمد و شدیداً تکان خورد.تو پنداری درون یک دست انداز یا چاله ی هوایی افتاد.این بار نیز مهمان دار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.
    سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود.روباه انگشت دراز خویش را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و از صمیم قلب فشرد.باز همان مهمان دار مهربان از گرد راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود،گفت:((جناب آقای روباه کاری بود؟))روباه خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت:((نخیر جانم!سرِ کاری بود.البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود.))این بار مهمان دار از کوره در رفت و با خشم گفت:((جدی؟حالا من هم آن چنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر چه شوخی جدید و تکراری است پشیمان بشوی.))روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت:(( عجب مزاج بامزه ای!مثلا چه کارم می کنی؟!))مهماندار گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلو در هواپیما برد.روباه ناباورانه گفت:((می دانم که تو هم شوخی ات گرفته،پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم.))مهمان دار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیره اش را پیچاند و گفت:((حال نیک نظر کن تا ببینی جدی می گویم یا شوخی می کنم))!چشم های روباه لبریز از اشک شد.تو پنداری شیر سماوری را بگشوده باشی.با گریه ای که از او بعید می نمود گفت:((بنده اصلا سر در نمی آورم)).مهمان دار گفت:((از چه چیزی سر در نمی آوری؟))روباه گفت:((کلاغ و دارکوب نیز با شما این شوخی را کردند؛اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می خواهی بنده را وسط زمین و آسمان پیاده کنی؟))مهمان دار لبخندی زهر آگین زد و گفت:((اصل مطلب همین جاست که تو از درک آن گیجی.آنان پرنده هستند و در قانون هواپیمایی ها،احترام پرنده ها بسیار واجب است.))روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا می کردند.سپس نالید:((ولی من شوخی))مهمان دار گفت:((تو که پرنده نیستی،بی جا می کنی در آسمان شوخی می کنی.زود از جلو چشمم دور شو!))و در کمال بی رحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغداری سقوط کرد و پس از سقوط خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پندآموزی آن نباید شک کرد:

    نتیجه ی اخلاقی: اگر پرواز بلد نیستی مثل بچه ی آدم سوار هواپیما شو و حرف نزن.
    نتیجه ی جنگلی: شوخی با مهمان دار هواپیما در آسمان مثل بازی با دم شیر است.
    نتیجه ی ضرب المثلی: کبوتر باکبوتر،باز با باز؛کند هم جنس با هم جنس شوخی



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان شوخی روباه با مهماندار هواپیما، داستان، داستان کوتاه،
    لینک های مرتبط :
              
    سه شنبه بیستم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، پیدا كردن سكه،
    لینک های مرتبط :
              
    سه شنبه سیزدهم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید

    تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم .



    :ugly: !!! یادت نره نظر بدی >:ugly:

    نوع مطلب : داستانهای کوتاه و پند آموز، 
    برچسب ها : حکمت خدا، داستان کوتاه، داستان کوتاه حکمت خدا،
    لینک های مرتبط :
              
    دوشنبه پنجم تیر 1391
    برای دیدن صفحه عشق کلیک کنید


    ( کل صفحات : 2 )    1   2   


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
    :ugly:
    قرآن بخوانید

    کد هدایت به بالا



    ابزار هدایت به بالای صفحه